جنبش

باید روزی بیاید که همه شمشیر‌ها قلم بشود...

جنبش

باید روزی بیاید که همه شمشیر‌ها قلم بشود...

جنبش

...تا وقتی که کامل نشدی هیچ وقت حال تو خوب نمی شود تازه وقتی هم که به کمال رسیدی باوجوداین همه نا عدالتی که می بینی حالت بدتر می شود، دنیا جای راحتی نیست باید کارکنید چه حال شما خوب باشد چه خوب نباشد.
تا امام حاکم نشود هیچ چیز درست نمی شود...
ع.ن

آخرین نظرات
نویسندگان

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرهنگ و تمدن» ثبت شده است

بسمه تعالی

فَراغت یک نعمت الهی است تا انسان‌ها به خود آیند و به خود بپردازند. باید از آن، بستری جهت فهم معارف عالیه و قرب به خدا ایجاد کرد، نباید فَراغت‌ها را به مشغولیت و سرگرمی و تفریحات بی‌ثمر تبدیل نمود. وقتی فَراغت‌ها را به عنوان یک نعمت شناختیم سعی می‌کنیم به آن‌ها محتوی دهیم. از طرفی کل زندگی یک فَراغت است تا در آن فرصت ملکة انصراف از دنیا و سیر به سوی خدا را در جان خود نهادینه نماییم و در برزخ به کمک آن، ملکه سیر «الیه الراجعون» را عملی سازیم.

فَراغت را برای کسب قرب الهی داده‌اند، نه برای فراهم‌کردن سرگرمی. فراغت‌ها اگر به سرگرمی‌ها تبدیل شود، حجاب بزرگ حقیقت خواهد شد.

ما در زندگی زمینی در شرایط دوری و فِراق از حق قرار گرفته‌ایم، فرصت‌ها و فَراغت‌ها را دادند تا این دوری را به نزدیکی تبدیل کنیم و این فِراق را از طریق نعمتِ فَراغت به وصال برسانیم.

اگر میل‌هایمان را از طریق شریعت کنترل نکنیم و تسلیم امیال قوة وَهمیه قرار گیریم، نعمت فَراغت به حجاب راه تبدیل می‌شود و این است معنی سخن رسول خدا که فرمودند: «الضّحْکُ هَلاکٌ»، خنده و بی‌غمی هلاکت می‌آورد.

عادت انسان‌های عادی این است که به راحتی فرصت‌ها و فَراغت‌ها را از دست می‌دهند. چون نسبت به عظمت‌هایی که در فرصت محدود زندگی می‌توانند به‌دست آورند غافلند، فرهنگی را که بالاتر از عالم حسّ است، نمی‌شناسند و هرگز نمی‌توانند از فراغت‌ها درست استفاده کنند.

فرهنگ غرب از روزی که «دین» را کنار گذاشت، دیگر ارزشی برای فَراغت‌هایش قائل نبود، لذا شروع کرد با انواع وسائل سرگرمی فَراغت‌های انسان‌ها را نابود کند.

بستر پیدایی سینما و تلویزیون، فرهنگی است که آن‌طور که باید و شاید ارزش اوقات فَراغتش را نمی‌دانست، هرچند می‌توان از طریق سینما و تلویزیون حرف‌های جدّی هم زد، ولی از بین‌بردن اوقات فَراغت‌ به‌راحتی در آن بستر عملی خواهد شد و آن‌قدر که وسیلة به بطالت‌کشیدن فرصت‌ها است، وسیلة صعود انسان‌ها نمی‌باشد و یا نمی‌تواند باشد. وقتی متوجه باشیم انسان‌هایی موحّداند که قدر و ارزش فرصت‌ها را می‌شناسند و آن را بستر ارتباط با حقایق عالم وجود قرار می‌دهند، متوجه می‌شویم چرا سینما و تلویزیون عامل ضایع‌کردن فرصت‌ها است.

فرهنگ و بستر وقت‌کشی با بی‌دینی شروع می‌شود و با دینداری از بین می‌رود و هراندازه انسان‌ها متوجه حقایق غیبی شوند در مسیر شناخت و ارتباط با آن حقایق جدّیت بیشتر به خرج می‌دهند و لذا امکان به بطالت‌گذراندن عمر برای خود نمی‌یابند تا دل را به وسایلی بسپارند که بیشتر برای کسانی مفید است که می‌خواهند به هر نحوی عمر خود را بگذرانند.

مطایبه و شادبودن و شادکردن؛ غیر از بذله‌گویی‌ها و دلقک‌بازی‌ها است و نباید به بهانه مطایبه و مداعبه زندگی مردم را بر سر خنداندن‌های افراطی نابود کرد.

اگر از فرصت‌ها افق‌های بزرگی جهت زندگی، به دست نیاوریم عملاً زندگی را گم خواهیم کرد و در آن صورت از بذله‌گویی‌ها احساس خسارت نمی‌کنیم.

آیا نباید هوشیار باشیم تا همه چیزمان در چنگال تفریح و سرگرمی فرو نرود و از تدبّر نسبت به ماوراء این عالم محروم بمانیم؟

ف.الف
۰۴ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۲۵ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

امروز، وظیفه‌ی امّت اسلامی تنها این نیست که به یادبود ولادت پیغمبر یا بعثت پیغمبر جشن برپا کند؛ این کار کوچک و کمی است نسبت به آنچه وظیفه‌ی او است. دنیای اسلام امروز وظیفه دارد مثل خود اسلام و مثل خود پیغمبر، روحی در این دنیا بدمد، فضای جدیدی ایجاد کند، راه تازه‌ای را باز کند. ما به این پدیده‌ای که در انتظار آن هستیم میگوییم «تمدّن نوین اسلامی». ما باید دنبال تمدّن نوین اسلامی باشیم برای بشریّت؛ این تفاوت اساسی دارد با آنچه قدرتها درباره‌ی بشریّت فکر میکنند و عمل میکنند؛ این به‌معنای تصرّف سرزمین‌ها نیست؛ این به‌معنای تجاوز به حقوق ملّتها نیست؛ این به‌معنای تحمیل اخلاق و فرهنگ خود بر دیگر ملّتها نیست؛ این به‌معنای عرضه کردن هدیّه‌ی الهی به ملّتها است، تا ملّتها با اختیار خود، با انتخاب خود، با تشخیص خود راه درست را انتخاب کنند. این وظیفه‌ی امروز ما است.

امروز نوبت ما است، امروز نوبت اسلام است. وَ تِلکَ الاَیّامُ نُداوِلُها بَینَ النّاس؛ امروز نوبت مسلمین است که با همّت خود، تمدّن نوین اسلامی را شالوده‌ریزی کنند. همچنان‌که اروپایی‌ها آن‌روز از دانش مسلمین استفاده کردند، از تجربه‌ی مسلمین استفاده کردند، از فلسفه‌ی مسلمین استفاده کردند، ما [هم] امروز از دانش جهان استفاده میکنیم، از ابزارهای موجود جهانی استفاده میکنیم برای برپا کردن تمدّن اسلامی، منتها با روح اسلامی و با روح معنویّت. این وظیفه‌ی امروز ما است.

ف.الف
۱۰ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

اولین نتیجة ازدواج این است که انسان، دیگر برای «خود»ش نیست. با ازدواج، یک هستة توحیدی تشکیل می‌شود که هر عضوی فانی در آن هسته است و هویت خود را در هویت هستة توحیدی خانواده می‌جوید. «خانواده» به معنای حقیقی‌اش عین توحید است، همان‌طور که بنده در بندگی خود فانی است و چیزی به نام عبادت را در محضر حق اصلاً به‌حساب نمی‌آورد، زن و شوهری که هستةتوحیدیِ خانواده را تشکیل می‌دهند باید مستغرق در خانواده باشند و چیزی به نام «من» نبینند. توحید در خانواده یعنی نفی فردیتِ فرد در جمع.

با این دید ملاحظه می‌فرمایید چقدر تشکیل خانواده برای هر زن و مردی مورد نیاز است! در هسته‌ی توحیدی خانواده است که خودخواهیِ انسان از بین می‌رود؛ دیگر شما نمی‌توانی «خود فردی»ات باشی و اگر بخواهی بر منیت خود اصرار کنی واقعاً هم برای خودت زندگی را جهنم می‌کنی و هم برای بقیه. اساساً هرکس به اندازه‌ای در خانواده‌اش خوشبخت است که توانسته باشد در مقابل هسته خانواده به نفی خودِ فردی دست یابد. دقت کنید؛ عرض کردم برای خانواده، نه برای همسرش؛ برای این‌که همسر او هم باید نفی خود کرده ‌باشد. اگر فقط یکی‌ از آن‌ها خود را نفی کرده ‌باشد، هرگز به نتیجه مطلوب و متعالی نمی‌رسند.

یکی از مشکلاتی که امروزه در بعضی از خانواده‌ها دیده می‌شود این است که یکی خودش را برای دیگری نفی‌می‌کند. بعضاً مرد برای آن‌که خودش را از دست گِله‌های همسرش راحت کند، می‌رسد به این‌که «هرچه خانم بگوید» را عمل کند! این آقا فکرنکرده ‌است اتفاقاً با این تصمیم‌گیری، همسرش را از بین برده ‌است، چون او را به یک مَن بزرگ‌تر تبدیل کرده و خودش را هم از بین برده ‌است چون در دل هستة توحیدی خانواده منیت خود را نفی نکرده بلکه از فرط‌استیصال درمقابل همسر فقط کوتاه آمده. باید آن‌ها هر دو به این مرحله برسند که در حکم جامعی که خدا بر این خانواده حاکم کرده ‌است، خود را نفی کنند، یعنی نفی امیال فردی برای یک هدف بزرگ‌تر.

شرط زندگی توحیدی خلقتی است همراه با اختیار، و با بدنی دارای شهوت و غضب. این‌ها بستری است که انسان بتواند بر فراز این کشش‌های متفاوت و متضاد، شخصیت خود را به یگانگی برساند. بدن ما در بستر این تضادها قرار می‌گیرد تا بندگی ما بر فراز این تضادها روشن شود. بدین‌معنی که شما هم باید قوة شهویّه داشته ‌باشی و هم قوه‌ی غضبیّه ‌و هم قوای خیال و وَهم و عقل، همة این‌ها را باید انسان داشته ‌باشد تا بتواند در بین تضادهای مختلف حقیقت را انتخاب کند و به دنبال یکی از این کشش‌ها راه نیفتد، بلکه همة آ‌ن‌ها را بدون آن‌که نابود کند، مستغرق حکم الهی بگرداند، و عشق و شیدایی در چنین بستری پیدا می‌شود. به گفتة حافظ خدا خواست مَلَک را خلیفة خودش قراردهد، دید در ملک اصلاً «عشق» نیست! یعنی چه «عشق نیست»؟ چون شرط عشق «مقابله» است. عشق یعنی بتوانی از چیزی دل بکنی و به چیزی دل بسپاری. آب هیچ‌وقت عشقِ تَرشدن ندارد چون وجهی دیگر در مقابل آن نیست که بخواهد از آن وجه دل بکند و به وجهی دیگر دل ببندد! مَلک عشق ندارد، به این معناست که مقابل خود کشش دیگری ندارد. لذا به گفته حافظ:

در ازل پــرتــو حُسنــت ز تجــــلی دم زد

عشق پیــدا شد و آتش به همه عالـم زد

جلوه‌ای‌کرد رخت دید ملک‌عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

مرحوم شهید مطهری«رحمة‌الله‌علیه» در کتاب «تعلیم و تربیت» می‌گویند: حتی ما مراجعی داشته‌ایم که خیلی آدم خوبی بوده‌اند، ولی چون ازدواج ‌نکرده‌ بودند، آدم می‌بیند یک نپختگی خاصی در آن‌ها بود. علتش این است که انسان در زندگی با همسر باید تصمیم‌های خاصی ‌بگیرد، ولی آدمی که ازدواج‌نکرده ‌است، در آن گذرگاه‌های خاصی که در دل تضادها باید تصمیم ‌بگیرد قرار نمی‌گیرد. البته این موضوع کلیت ندارد، زیرا می‌شود انسان خود را در بسترهای دیگری از زندگی قرار دهد و چون با تضادهای خاص آن شرایط روبه‌رو شد مجبور ‌شود تصمیم‌های بزرگ بگیرد و پخته و بزرگ شود، ولی خانواده بستر بسیار مهمی جهت امر فوق است.

شاید بتوان گفت درصدِ چشم‌گیری از افرادْ در احیاء خانوادة توحیدی شکست می‌خورند. زیرا نمی‌توانند ماوراء تضادهای مطرح در زندگی با همسر خود، با نفی خود و حاکمیت حکم خدا آن تضاد را جمع‌کنند، و در فضای توحیدی آن‌ها را مستغرق نمایند، عموماً یک طرف می‌افتند، مردها وقتی قدرت جمع‌کردن تضادها را پیدا نکردند عموماً به قلدری متوسل می‌شوند و یا به‌جای «قلدری»، با «تسلیم‌شدن در مقابل خواسته‌های زن» زندگی را نابود می‌کنند. همة این‌ها به جهت آن است که در تحقق توحید در هستة خانواده، برنامه‌ریزی نمی‌شود تا هر دو از خودیت خود فانی و به حقیقت الهی باقی شوند.

وقتی زن تلاش کرد با نقشه‌کشی‌های خود مرد را به جایی برساند که بگوید؛ هرچه شما می‌گویید عمل شود، عملاً زندگی را از حقیقت خارج کرده است، چون به توحیدی که باید در آن توحید افراد به «جمع اضداد» برسند و این کثرت به وحدت سیر کند، نرسیده‌اند. در حالت مردسالاری، مردها عملاً به جای ایجاد هستة توحیدی خانواده، خواسته‌ی خود را حاکم می‌نمایند و زندگی را نابود می‌کنند.

 

ف.الف
۰۹ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

بسمه تعالی


مقدمه


اهداف نقد مدرنیته به طور کلی به دو هدف عمده‌ی زیر بخش بندی می‌شود:

1-نقد مدرنیته برای بازسازی

2-نقد مدرنیته برای جایگزینی

از یک منظر دیگر 4 گرایش به نقد مدرنیته وجود دارد که به صورت مصداقی به شرح آن میپردازیم:

1-ما تلاش کنیم از آمریکا عقب نمانیم،اسلام خودمان هم داشته باشیم!

2-اسلام را داشته باشیم اما در عین حال حواسمان باشد که با آمریکا در رقابتیم!

3-از آثار مدرنیته استفاده کنیم اما رویکردمان تمدن توحیدی باشد!

4-اصلا و ابدا مدرنیته را نخواهیم...!

پس از ورود به نقد مدرنیته، زبان این نقد اهمیت پیدا میکند، که دو زبان به طور عمده مطرح است:

1-نقد بر پایه مسائل اخلاقی غرب ( بحران موجود غرب را صرفا یک بداخلاقی بدانیم )

2-نقد بر پایه مسائل فرهنگی و فکری ( بحران موجود غرب را از منشا یک اندیشه و عقل بدانیم )

فارابی:"اگر زبان، زبان جدال است؛ نمیتوان نقد حکمی کرد."

بسیار دیده ایم کسانی که مدرنیته را مورد نقد قرار میدهند، با زبان جدال و مجادله به محکوم کردن وضع موجود میپردازند درحالی که اگر بنا را بر مجادله گذاشتی دیگر نباید انتظار داشته باشی که همزبانی و همدلی حکمی حاصل شود. این نکته نیز در قالب خود جالب توجه است.


بشر بی عالم شد!


هایدگر: "مدرنیته انسان ها را بی عالم کرد."

اولاً باید معنی عالم مشخص شود تا بتوان بی عالم شدن را تعریف کرد.

استاد طاهرزاده در کتاب عالم انسان دینی عالم را اینگونه تعریف کرده است:

"مردمان همواره عالَمی دارند که جهت کلی اعمال و رفتار و گفتارشان بر اساس آن عالَم است و لذا هرکس در عالَمی که برای خود انتخاب کرده است به‌سر می‌برد و ایده‌ال‌های خود را در آن جستجو می‌کند.

به طور کلی دو نوع عالَم داریم یکی عالَم واقعی و دیگری عالَم‌ وَهمی و پوچ و دروغین.

اولین نکته‌ای که باید روشن شود این‌که عالَم دینی یک عالَم واقعی است، چون انسان در زندگی دینی، به جنبه‌ی واحد عالَم نظر می‌کند. در فلسفه روشن شده که هر جا پای وحدت به میان است، پای وجود در میان است.[1] و چون هر انسانی که عالَمش عالَم دین است به جنبه‌ی اَحَد یا به وجه واحد عالَم نظر دارد، پس در وَهم به‌سر نمی‌برد. جنبه‌ی واحد عالَم همان جنبه‌ی حق آن است که همان جنبه‌ی وجودی و واقعی آن است. چون «حق» یعنی چیزی که واقع است و دروغ نیست."

پس مشخص شد که عالم حقیقی عالم وحدانیت است و منظور از اینکه انسانها بی عالم شده اند این است که از احد دور افتاده اند. به هر میزان که بشر از احد دور شود بی عالم تر میشود.

پس عالم گمشده انسان، عالم معنویت و مراتب قدسی آنست و برای رسیدن به آن باید سیر و سلوک عملی را پیشه کرد و در یک مسیر شهودی نسبت به عالم قرار گرفت. درحالی که فرهنگ غرب این امکان را از بشر گرفته و نیهیلیسم و نیست انگاری را جایگزین آن کرده است. هدف از زندگی انسان نیز باید همین باشد که هرچه را که میبیند بتواند پرده‌ای از باطن آن بردارد و به‌اصطلاح آن را به انکشاف کشاند. این دقیقاً موافق دیدی است که حضرت علی میفرمایند:

"هیچ چیز را ننگریستم مگراینکه خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن دیدم."

بشر مدرن موجود را به جای وجود نهاده و وجود محو شده. موجود به هر اندازه که از وجود دور باشد، به هیچ نزدیک میشود.پس بشر مدرن با چه زندگی میکند؟ با هیچ!


بشر توهم زده!


در ادامه بحث، نوع جهانی بینی انسان مطرح خواهد شد که بی ارتباط به بی عالمی او نیست.

در کلیت امر دو نوع جهان بینی وجود دارد:

1-جهان بینی اول تفسیر حرف بیکن و هیوم است:"بشر از پدیده های طبیعی، نظمی بیش از آنچه در آنها واقعا وجود دارد،انتظار دارد."-"نظم اندام وار جهان را نمیتوان منکر شد."

دنیای مدرن معتقد است که یک کشتی ساز ناشی آمده آنقدر کشتی ساخته و خراب کرده تا این بهترین کشتی ممکن شده و این نظام جهان آن چیزی نیست که من دنبال آن باشم. پس آنقدر آن را تغییر میدهم تا مطابق میل من شود.

2-در دیدگاه توحیدی عالم را مخلوق میدانیم. مخلوق چیزی است که معلولیت ذات آن است. و رابطه‌ی مخلوق و خالق مثل بنا و ساختمان نیست، بلکه خالق هرلحظه بود مخلوق را میدهد و لحظه‌ای اگر فیض برداشته شود موجود نیست میشود. لذا چون خدا بود مخلوق را میدهد، مخلوق همیشه تجلی خالق است و تمام کمالات علت در معلول موجود است. در حقیقت عالم جلوه حکیم و علیم مطلق است. پس با ارتباط با عالم به حکمت و علم می‌رسیم.

مشخص است که نگاه اول درحال تئوریزه کردن این مطلب است که هرجا که نظام به میل من باشد دستش درد نکند! هرجا نباشد آنقدر تغییرش میدهم تا به میل من شود! و این قضیه کاملاً در دید بشر مدرن مشهود است. مارکس میگوید:

"دیگر بس است تفسیر عالم! باید شروع کرد تغییر عالم را!"

کنترل کردن امیال برای رسیدن به قرب کجا و پاسخگویی به امیال بی انتها برای تلذذ بیشتر کجا...

"ما آمده‌ایم در این جهان که بیشتر خود  را تغییر دهیم، تا شایسته قرب الهی شویم و اگر ابعادی از جهان مطابق میل‌های ما نیست، این گناه ماست که هوس‌های سرگردان را برای خود گزینش کرده‌ایم، در حالی که صنع خالق حکیم برای برآوردن آن هوس‌ها خلق نشده است..."

کاملاً مشهود است که هرچه بشر از دیدگاه اول یعنی از احدیت دور شود به خیالات و وهمیات گرفتار میشود. لذا بشر مدرن گرفتار وهمیات است.

دکتر داوری میگوید:

"استیلای بشر بر طبیعت یعنی اطلاق صورت وهمی بر عالم و آدم، این استیلا با تغییر معنی و ماهیت عالم و آدم آغاز می‌شود و به استیلای بشر منجر می‌گردد؛ اما این مرتبه، نه با جنگ، بلکه با علم جدید!

بشر از موجودات صورت خبالی می‌سازد و میان صورت خیالی خود نسبت‌های کمی و ریاضی برقرار می‌کند و با همین نسبت‌ها در عالم تصرف می‌کند و جهان بشری را می‌سازد و نام آن را "ترقی" می‌گذارند! و مرادش از ترقی، ترقی در حیات وهمی و مادی و کمی است! "


خودآگاهی، راه برون رفت از بحران


برون رفت از بحران کنونی فقط با خودآگاهی حاصل میشود. در ابتدای امر باید زندگی انسان نظر و نسبتی با حق و حقیقت پیدا کند و این نظر و نسبت غیر از اینست که نماز بخوانیم که به جهنم نرویم! پس از آن باید فکر و فرهنگی غنی ساخت که در مواجهه با غرب زانو نزند.

دو نوع آمیزش فرهنگی داریم:

1-استحاله

2-التقاط

اگر فکر و فرهنگ کشوری آنقدر غنی نباشد، در مواجهه با غرب به التقاط فرهنگی دچار میشود. التقاط این است که کسی میرود آب بیارد و آب او را میبرد! اگر آنقدر قدرت فکری و فرهنگی وجود نداشته باشد، فرهنگ شما در فرهنگ غرب بلعیده میشود. تنها راه برون رفت از این بحران تقویت فکر و فرهنگ است. مسلمانان درمورد فلسفه اسلامی آنقدر فکر و فرهنگ غنی داشتند که توانستند فلسفه یونان را بگیرند و در خود هضم کنند و با هیچ فرهنگ مهاجمی هم مواجه نشوند. ما نیز باید آنقدر از لحاظ علمی و فکری خود را تقویت کنیم تا بتوانیم فرهنگ غرب را در فرهنگ خود استحاله کنیم. انشاءالله...

فرشاد اشتری

2 مهر 1394


 



[1] - همین‌که وجود هر موجودی از حضرت أحد ریشه می‌گیرد، پس حضرت أحد، وجودِ وجودها است و هرکس به هر اندازه به حضرت أحد نزدیک شود به همان اندازه از وَهم و خیال به سوی حقیقت و وجود سیر کرده است.

ف.الف
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

یا حق

کار مردم در زندگی غریزی غالباً بیکاری است. فوتبالیست‌ها درآمدهای هنگفت دارند، اما کارشان بالا و پایین بردن فشار خون تماشاکنندگان است و تنها به مردم بیکارتر از خودشان هیجان می‌بخشند. آیا این بیکاری و غفلت بیشتر مربوط اهل ضلالت نیست که با رجوع به زندگی عالمانه‌ می‌توان از آن رهایی یافت؟

کار واقعی آن است که انسان با علم به حقایق مسیر خود را از نفس امّاره به سوی نفس مطمئنه و رسیدن به رضایت الهی شکل دهد و در این راستا با بصیرتی که خداوند به طالبان هدایت مردم - یعنی علماء- می‌دهد جامعه را به بهترین اندیشه‌ها برساند. امام رضاu در این رابطه می‌فرمایند: «إِنَ‏الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ لِأُمُورِ عِبَادِهِ‏ شَرَحَ صَدْرَهُ» اگر خداوند بنده‏اى از بندگانش را جهت امور مردم انتخاب کرد، سینه‏‌ى او را گشاده میگرداند. تا در مدیریت خود کوچک‏ترین لغزشى نداشته باشد و امور بندگان را با وسعت نظر سر و سامان دهد. «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» در نتیجه آنچنان توانا مى‏شود که در جواب‏گویى به هیچ نیازى در نمیماند و غیر از صواب از او نخواهى یافت و به خوبى مصلحت مردم را در نظر مى‏گیرد. «فَهُوَ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ مُؤَیَّدٌ» پس او در کار خود موفق و محکم و مورد تأیید الهى است (تحف العقول، ص 443). در این دوران با زندگی به روش عالمان دین می‌توان به چنین توفیقی دست یافت.

ف.الف
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۸ نظر

باسمه تعالی

وقتی مسلّم است که راه تکامل هر قومی از درون آن قوم گشوده می‌شود و در این راستاست که راز پیروزی‌ها و شکست‌های خود را واقع‌بینانه می‌نگرد و از سنت‌هایی که عامل پیروزی آن است غافل نمی‌گردد و وقتی نگاه تاریخ‌مندانه به حادثه‌ها موجب می‌شود تا پدیده‌های تاریخی را از همه‌ی زوایای ممکنه بنگریم و گمان نکنیم حادثه‌ها منقطع از همدیگر در تاریخ ظهور می‌کنند، می‌توان نگاه تاریخیِ همه‌جانبه‌ای به شخصیت حضرت امام مجتبی«علیه‌السلام» انداخت و با نگاه پدیدارشناسانه به این حادثه‌ی مهم نگریست،. در این نوشتار نگاهی هرچند مختصر در این شرایط تاریخی به خوانندگان عزیز ارائه می‌شود به امید آن‌که شروع مبارکی باشد تا اندیشمندان این مرز و بوم با نگاه‌های خود زوایای آن حرکت فوق‌العاده عمیق را مدّ نظرها قرار دهند و مردم از سرمایه‌ای این‌چنین گرانسنگ بی‌بهره نمانند.

آن‌چه تا حال در مورد امام حسن«علیه‌السلام» گفته ‌شده ارزشمند است ولی چون در راستای رفع اتهام از آن امام عزیز بوده که چرا با معاویه صلح کردند، مسلّم کافی نیست و سنت تاریخی ما دعوت ژرف‌تری را به صحنه آورده تا در تاریخ جدیدی که با انقلاب اسلامی شروع شده کمک‌کار ما باشد. بهترین راهنما برای فهم شرایط تاریخی آن حضرت، سخن خود حضرت است آن‌جا که به معاویه می‌فرمایند: « وَ لَوْ وَجَدْتُ‏ أَنَا أَعْوَاناً مَا بَایَعْتُکَ یَا مُعَاوِیَة»[1]  اگر یارانی داشتم که در جنگ مرا یاری می‌کردند هرگز خلافت را به تو ای معاویه واگذار نمی‌کردم . ایشان خطاب به مردم می‌فرمایند: «به خدا سوگند اگر ناگزیر شوم زمامداری مسلمانان را به معاویه واگذار کنم یقین بدانید زیر پرچم حکومت بنی‌امیه هرگز روی خوش و شادمانی نخواهید دید».[2] آیا این سخن، سخنی سرنوشت‌ساز برای امروز ما نیست تا بفهمیم امور خود را به کدام فکر و فرهنگ باید واگذار کنیم؟ مگر نه آن است که سرآغاز دیگری که ما باید بدان بپیوندیم، بازگشت به روزگاری است که بر ما گذشته است؟

ف.الف
۱۰ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۸ نظر

در طول سالیان متمادی حکومت‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. اما کمتر تمدنی بوده که به اهداف اصیل توجه کرده باشد. لذاست که جهان نیازمند تمدنی است که این اهداف اصیل را به عنوان عالی‌ترین اهداف خود قرار دهد. شیعه در طول تاریخ داعیه این را داشته که میتواند بنیانگذار چنین تمدنی باشد. اما چرخش تاریخ سرنوشت را به گونه‌ای را رقم زد که پس از سپری شدن حدود 14 قرن، انقلاب اسلامی ایران این وظیفه را به‌عهده بگیرد.

در این مقاله قصد دارم دلایلی هرچند اجمالی بر برتری شیعه بر دیگر مکاتب موجود بیان کنم. اما نباید پنداشت که این برتری باعث میشود که شیعه تافته جدابافته‌ی مکاتب باشد و روزبه‎روز با این تفکر منزوی‌تر شود. در صورتی که دقیقاً برعکس. امام خمینی (ره) میفرماید: «ما معتقدیم تنها مکتبی که می تواند جامعه را هدایت کند و به پیش ببرد اسلام است. »[1] اما این به این معنی نیست که به تضادها دامن بزنیم و درصدد منزوی کردن خود یا آنها برآییم. برای تبیین بهتر موضوع امام خمینی در جای دیگر میفرمایند: «جمهوری اسلامی مایل است با همه همجواران و دیگران با صلح و صفا زندگی کند.» [2]

در این مقاله به صورت اجمالی به 4 دلیل برتری شیعه بسنده میکنم:

1-      تمدن شیعه در ظاهر دارای 2 ویژگی است:

الف) تضاد میان شیعه و سنی را از بین می‌برد و شیعه در متن اسلام و مسلمانان قرار میگیرد. نه آنکه به‌واسطه برتر بودن منزوی باشد.

ب) فقر و عقب‌ماندگی حاصل از سستی جوامع مسلمین را می‌زداید. چنانچه امام خمینی از علل این سستی را اینگونه تبیین میکند : « عده ای همه چیز را از غرب گرفتهاند، فرهنگ به این غنی ای کنار زده شده است و چسبیده اند به فرهنگ غرب، آن هم نه فرهنگ اصیل غرب ، فرهنگ استعماری غرب . غرب همه چیز استعماری دارد که صادر می کند برای کشورهایی که عقب افتاده اند به طوری که وابستگی داشته باشند." [3]

2-  دامی که اکثر حکومت‌های مدرن گرفتار آن شده‌اند، غفلت از یک اصل اساسی به نام «توحید» است. اصلی که تمام موجودات و اشیاء با آن معنی می‌یابند و تمدن اصیل اسلامی شیعه متذکر این اصل اساسی است.

3- تنها مکتب حکمی-معرفتی در جهان شیعه است. به این معنی که برای هر پدیده استدلال عقلی و حکمی ارائه میدهد و از این حکمت نیز عبور میکند و به قلب متصل میشود. تمدن اصیل اسلامی باید از قلب شروع شود وگرنه این برهان‌ها و استدلال‌ها راه به جایی نمیبرد.

4- بر عکس بسیاری از اقوام در دنیا که نه انسان آرمانی آنها حیّ و حاضر است و نه مدینه فاضله آنها امکان تحقق عینی دارد، در فرهنگ اصیل شیعه هم انسان آرمانی‌اش حیّ و حاضر است و هم تمدن آن تمدنی است که با برنامه‌های کتابِ آسمانیِ تحریف نشده توسط امام معصوم ارائه میشود و شرایطی را به‌وجود می‌آورد که راه ایجاد تمدن اسلامی را هموار میکند.

 

اهداف عظیم این انقلاب، ایجاد حکومت جهانی اسلام است

امام خمینی (ره)

 

[1] : صحیفه نور ، ج4 ، ص213

[2] : صحیفه نور، ج 8 ، ص 228

[3] : صحیفه نور ، ج11 ،ص 4-183

فرشاد اشتری / 29 تیر 1394

 

ف.الف
۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۴:۰۱ موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۸ نظر

سخنرانی جالب استاد طاهرزاده درمورد وضع کنونی مسجدها



دریافت

1 دقیقه و 36 ثانیه

ف.الف
۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۶:۰۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۹ نظر

بندگی اینست که تمام وجود من در اختیار حق باشد و دین آمده بندگی را به من متذکر شود. اگر دین در تمام مناسبات نیاید، بندگی از صحنه می‌رود. اگر سیاست آمد تکلیف دین را مشخص کرد تمام مناسبات من در اختیار حق نیست، در اختیار سیاست است. و چه خوشحالیم که سیاست به ما اجازه داده مسجد بسازیم و بندگی کنیم! این دینداری نیست و آن نتیجه واقعی را ندارد! و همانست که میگویند چه کاری از اسلام آمد؟!


فرشاد اشتری/ 5 تیر 1394


ف.الف
۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۴ موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۷ نظر

خانواده‌‌های کم خرد ، فرزندان بی خرد!

مقاله گونه‌ای در باب تأثیرات فرهنگ غرب بر خانواده

انسان‌ها میتوانند کنار همدیگر زندگی کنند و باهم تفاهم داشته باشند و زبان همدیگر را بفهمند، به شرطی که در وهم معرفتی گرفتار نباشند و در معرفت خود راه به حقیقت برده باشند. چرا که در وهم معرفتی واقعیتی خارج از تخیلات انسان‌ها در میان نیست و به اصلاح ریشه در ناکجاآباد دارد و ناکجاآباد مقصد هیچکس نمیتواند باشد تا دیگری را با تفکر خود همدل کند و تفاهم بوجود آورد. لذاست که این تفکر برای ویرانیست، ویرانی در زبان تفاهم، ویرانی در اخلاق، ویرانی در تعقل و ویرانی در یک دل شدن...

داستان زندگی‌های امروز ما همین فرهنگ است که کسی، دیگری را درک نمیکند و همه از هم بیگانه اند. محال است همدلی حقیقی در بین همسرها و همسرها با فرزندان به‌وجود آید بدون آنکه عقل توحیدی در میان نباشد. اینها کاسب‌هایی هستند که کنار هم به تفاهم رسیده اند! عموما زن و شوهر ها شرکت تعاونی باز کرده اند! تعاوناً این خانواده را اداره کنیم. نه آنکه زن و شوهر ایثاراً خانواده را اداره کنند و به‌گونه‌ای باشند که هرکس مستغرق خانواده باشند و خانواده را یک هسته توحیدی ببینند و هرکس برای خانواده خود را نفی کند. در خانواده های مذهبی نیز این حقیقت گمشده است! چون عقلی به میان آمده : عقل کاسب کارانه! نه عقل توحیدی... این عقل میگوید آنچه که مفید است، خوب است؛ نه آنچه که حق است، خوب است!

در عالم وهم و خیالی که مدرنیته برایمان ساخته، اگر همدلی هم پیدا شود موقت است و آنچه موجب همدلی واقعی می‌شود "حکمت" است که در توهم و خیال جایی ندارد. امروزه خانواده ها ویران است! مثلاً پدر وقتی میخواهد صحبت کند میگوید به‌نظر من...! فرزند هم میخواهد صحبت کند میگوید به نظر من...! ثابت هم نشده پدرها عاقل‌تر از فرزندان اند! فرزند هم میبیند اگر کمی اصرار کند آن چیزی که میخواهد میشود و اصرار میکند و میشود! در این خانواده حکمت حاکم نیست... حالا اگر حکمت حاکم بشود، فرزند اگر چیزی بگوید پدر بر اساس مبانی حکمی و دینی جواب او را میدهد. فرزند هم درصدد تغییر خود برمی‌آید. اما در خانواده اول کسی حرفی برای گفتن ندارد و هرکس میگوید به نظر من ...! و اینگونه میشود که فرزندان میشوند حاکم اندیشمندان... در مثالی دیگر بسیار دیده ایم که پدران به فرزندان جایزه میدهند که درس بخوانند... پدران میخواهند با این چیزها همدل شوند و این دقیقاً عین گوهر ناهمدلی است.

"ای پیغمبر! اگر تمام مال دنیا را جمع کنی، نمیتوانی این آدم‌ها را همدل کنی."

63/انفال


فرشاد اشتری / 1 تیر 1394

 

ف.الف
۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۸ نظر