جنبش

باید روزی بیاید که همه شمشیر‌ها قلم بشود...

جنبش

باید روزی بیاید که همه شمشیر‌ها قلم بشود...

جنبش

...تا وقتی که کامل نشدی هیچ وقت حال تو خوب نمی شود تازه وقتی هم که به کمال رسیدی باوجوداین همه نا عدالتی که می بینی حالت بدتر می شود، دنیا جای راحتی نیست باید کارکنید چه حال شما خوب باشد چه خوب نباشد.
تا امام حاکم نشود هیچ چیز درست نمی شود...
ع.ن

آخرین نظرات
نویسندگان

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غرب شناسی» ثبت شده است

بسمه تعالی


مقدمه


اهداف نقد مدرنیته به طور کلی به دو هدف عمده‌ی زیر بخش بندی می‌شود:

1-نقد مدرنیته برای بازسازی

2-نقد مدرنیته برای جایگزینی

از یک منظر دیگر 4 گرایش به نقد مدرنیته وجود دارد که به صورت مصداقی به شرح آن میپردازیم:

1-ما تلاش کنیم از آمریکا عقب نمانیم،اسلام خودمان هم داشته باشیم!

2-اسلام را داشته باشیم اما در عین حال حواسمان باشد که با آمریکا در رقابتیم!

3-از آثار مدرنیته استفاده کنیم اما رویکردمان تمدن توحیدی باشد!

4-اصلا و ابدا مدرنیته را نخواهیم...!

پس از ورود به نقد مدرنیته، زبان این نقد اهمیت پیدا میکند، که دو زبان به طور عمده مطرح است:

1-نقد بر پایه مسائل اخلاقی غرب ( بحران موجود غرب را صرفا یک بداخلاقی بدانیم )

2-نقد بر پایه مسائل فرهنگی و فکری ( بحران موجود غرب را از منشا یک اندیشه و عقل بدانیم )

فارابی:"اگر زبان، زبان جدال است؛ نمیتوان نقد حکمی کرد."

بسیار دیده ایم کسانی که مدرنیته را مورد نقد قرار میدهند، با زبان جدال و مجادله به محکوم کردن وضع موجود میپردازند درحالی که اگر بنا را بر مجادله گذاشتی دیگر نباید انتظار داشته باشی که همزبانی و همدلی حکمی حاصل شود. این نکته نیز در قالب خود جالب توجه است.


بشر بی عالم شد!


هایدگر: "مدرنیته انسان ها را بی عالم کرد."

اولاً باید معنی عالم مشخص شود تا بتوان بی عالم شدن را تعریف کرد.

استاد طاهرزاده در کتاب عالم انسان دینی عالم را اینگونه تعریف کرده است:

"مردمان همواره عالَمی دارند که جهت کلی اعمال و رفتار و گفتارشان بر اساس آن عالَم است و لذا هرکس در عالَمی که برای خود انتخاب کرده است به‌سر می‌برد و ایده‌ال‌های خود را در آن جستجو می‌کند.

به طور کلی دو نوع عالَم داریم یکی عالَم واقعی و دیگری عالَم‌ وَهمی و پوچ و دروغین.

اولین نکته‌ای که باید روشن شود این‌که عالَم دینی یک عالَم واقعی است، چون انسان در زندگی دینی، به جنبه‌ی واحد عالَم نظر می‌کند. در فلسفه روشن شده که هر جا پای وحدت به میان است، پای وجود در میان است.[1] و چون هر انسانی که عالَمش عالَم دین است به جنبه‌ی اَحَد یا به وجه واحد عالَم نظر دارد، پس در وَهم به‌سر نمی‌برد. جنبه‌ی واحد عالَم همان جنبه‌ی حق آن است که همان جنبه‌ی وجودی و واقعی آن است. چون «حق» یعنی چیزی که واقع است و دروغ نیست."

پس مشخص شد که عالم حقیقی عالم وحدانیت است و منظور از اینکه انسانها بی عالم شده اند این است که از احد دور افتاده اند. به هر میزان که بشر از احد دور شود بی عالم تر میشود.

پس عالم گمشده انسان، عالم معنویت و مراتب قدسی آنست و برای رسیدن به آن باید سیر و سلوک عملی را پیشه کرد و در یک مسیر شهودی نسبت به عالم قرار گرفت. درحالی که فرهنگ غرب این امکان را از بشر گرفته و نیهیلیسم و نیست انگاری را جایگزین آن کرده است. هدف از زندگی انسان نیز باید همین باشد که هرچه را که میبیند بتواند پرده‌ای از باطن آن بردارد و به‌اصطلاح آن را به انکشاف کشاند. این دقیقاً موافق دیدی است که حضرت علی میفرمایند:

"هیچ چیز را ننگریستم مگراینکه خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن دیدم."

بشر مدرن موجود را به جای وجود نهاده و وجود محو شده. موجود به هر اندازه که از وجود دور باشد، به هیچ نزدیک میشود.پس بشر مدرن با چه زندگی میکند؟ با هیچ!


بشر توهم زده!


در ادامه بحث، نوع جهانی بینی انسان مطرح خواهد شد که بی ارتباط به بی عالمی او نیست.

در کلیت امر دو نوع جهان بینی وجود دارد:

1-جهان بینی اول تفسیر حرف بیکن و هیوم است:"بشر از پدیده های طبیعی، نظمی بیش از آنچه در آنها واقعا وجود دارد،انتظار دارد."-"نظم اندام وار جهان را نمیتوان منکر شد."

دنیای مدرن معتقد است که یک کشتی ساز ناشی آمده آنقدر کشتی ساخته و خراب کرده تا این بهترین کشتی ممکن شده و این نظام جهان آن چیزی نیست که من دنبال آن باشم. پس آنقدر آن را تغییر میدهم تا مطابق میل من شود.

2-در دیدگاه توحیدی عالم را مخلوق میدانیم. مخلوق چیزی است که معلولیت ذات آن است. و رابطه‌ی مخلوق و خالق مثل بنا و ساختمان نیست، بلکه خالق هرلحظه بود مخلوق را میدهد و لحظه‌ای اگر فیض برداشته شود موجود نیست میشود. لذا چون خدا بود مخلوق را میدهد، مخلوق همیشه تجلی خالق است و تمام کمالات علت در معلول موجود است. در حقیقت عالم جلوه حکیم و علیم مطلق است. پس با ارتباط با عالم به حکمت و علم می‌رسیم.

مشخص است که نگاه اول درحال تئوریزه کردن این مطلب است که هرجا که نظام به میل من باشد دستش درد نکند! هرجا نباشد آنقدر تغییرش میدهم تا به میل من شود! و این قضیه کاملاً در دید بشر مدرن مشهود است. مارکس میگوید:

"دیگر بس است تفسیر عالم! باید شروع کرد تغییر عالم را!"

کنترل کردن امیال برای رسیدن به قرب کجا و پاسخگویی به امیال بی انتها برای تلذذ بیشتر کجا...

"ما آمده‌ایم در این جهان که بیشتر خود  را تغییر دهیم، تا شایسته قرب الهی شویم و اگر ابعادی از جهان مطابق میل‌های ما نیست، این گناه ماست که هوس‌های سرگردان را برای خود گزینش کرده‌ایم، در حالی که صنع خالق حکیم برای برآوردن آن هوس‌ها خلق نشده است..."

کاملاً مشهود است که هرچه بشر از دیدگاه اول یعنی از احدیت دور شود به خیالات و وهمیات گرفتار میشود. لذا بشر مدرن گرفتار وهمیات است.

دکتر داوری میگوید:

"استیلای بشر بر طبیعت یعنی اطلاق صورت وهمی بر عالم و آدم، این استیلا با تغییر معنی و ماهیت عالم و آدم آغاز می‌شود و به استیلای بشر منجر می‌گردد؛ اما این مرتبه، نه با جنگ، بلکه با علم جدید!

بشر از موجودات صورت خبالی می‌سازد و میان صورت خیالی خود نسبت‌های کمی و ریاضی برقرار می‌کند و با همین نسبت‌ها در عالم تصرف می‌کند و جهان بشری را می‌سازد و نام آن را "ترقی" می‌گذارند! و مرادش از ترقی، ترقی در حیات وهمی و مادی و کمی است! "


خودآگاهی، راه برون رفت از بحران


برون رفت از بحران کنونی فقط با خودآگاهی حاصل میشود. در ابتدای امر باید زندگی انسان نظر و نسبتی با حق و حقیقت پیدا کند و این نظر و نسبت غیر از اینست که نماز بخوانیم که به جهنم نرویم! پس از آن باید فکر و فرهنگی غنی ساخت که در مواجهه با غرب زانو نزند.

دو نوع آمیزش فرهنگی داریم:

1-استحاله

2-التقاط

اگر فکر و فرهنگ کشوری آنقدر غنی نباشد، در مواجهه با غرب به التقاط فرهنگی دچار میشود. التقاط این است که کسی میرود آب بیارد و آب او را میبرد! اگر آنقدر قدرت فکری و فرهنگی وجود نداشته باشد، فرهنگ شما در فرهنگ غرب بلعیده میشود. تنها راه برون رفت از این بحران تقویت فکر و فرهنگ است. مسلمانان درمورد فلسفه اسلامی آنقدر فکر و فرهنگ غنی داشتند که توانستند فلسفه یونان را بگیرند و در خود هضم کنند و با هیچ فرهنگ مهاجمی هم مواجه نشوند. ما نیز باید آنقدر از لحاظ علمی و فکری خود را تقویت کنیم تا بتوانیم فرهنگ غرب را در فرهنگ خود استحاله کنیم. انشاءالله...

فرشاد اشتری

2 مهر 1394


 



[1] - همین‌که وجود هر موجودی از حضرت أحد ریشه می‌گیرد، پس حضرت أحد، وجودِ وجودها است و هرکس به هر اندازه به حضرت أحد نزدیک شود به همان اندازه از وَهم و خیال به سوی حقیقت و وجود سیر کرده است.

ف.الف
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

یا حق

کار مردم در زندگی غریزی غالباً بیکاری است. فوتبالیست‌ها درآمدهای هنگفت دارند، اما کارشان بالا و پایین بردن فشار خون تماشاکنندگان است و تنها به مردم بیکارتر از خودشان هیجان می‌بخشند. آیا این بیکاری و غفلت بیشتر مربوط اهل ضلالت نیست که با رجوع به زندگی عالمانه‌ می‌توان از آن رهایی یافت؟

کار واقعی آن است که انسان با علم به حقایق مسیر خود را از نفس امّاره به سوی نفس مطمئنه و رسیدن به رضایت الهی شکل دهد و در این راستا با بصیرتی که خداوند به طالبان هدایت مردم - یعنی علماء- می‌دهد جامعه را به بهترین اندیشه‌ها برساند. امام رضاu در این رابطه می‌فرمایند: «إِنَ‏الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ لِأُمُورِ عِبَادِهِ‏ شَرَحَ صَدْرَهُ» اگر خداوند بنده‏اى از بندگانش را جهت امور مردم انتخاب کرد، سینه‏‌ى او را گشاده میگرداند. تا در مدیریت خود کوچک‏ترین لغزشى نداشته باشد و امور بندگان را با وسعت نظر سر و سامان دهد. «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» در نتیجه آنچنان توانا مى‏شود که در جواب‏گویى به هیچ نیازى در نمیماند و غیر از صواب از او نخواهى یافت و به خوبى مصلحت مردم را در نظر مى‏گیرد. «فَهُوَ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ مُؤَیَّدٌ» پس او در کار خود موفق و محکم و مورد تأیید الهى است (تحف العقول، ص 443). در این دوران با زندگی به روش عالمان دین می‌توان به چنین توفیقی دست یافت.

ف.الف
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۸ نظر

بندگی اینست که تمام وجود من در اختیار حق باشد و دین آمده بندگی را به من متذکر شود. اگر دین در تمام مناسبات نیاید، بندگی از صحنه می‌رود. اگر سیاست آمد تکلیف دین را مشخص کرد تمام مناسبات من در اختیار حق نیست، در اختیار سیاست است. و چه خوشحالیم که سیاست به ما اجازه داده مسجد بسازیم و بندگی کنیم! این دینداری نیست و آن نتیجه واقعی را ندارد! و همانست که میگویند چه کاری از اسلام آمد؟!


فرشاد اشتری/ 5 تیر 1394


ف.الف
۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۹:۴۴ موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۷ نظر

خانواده‌‌های کم خرد ، فرزندان بی خرد!

مقاله گونه‌ای در باب تأثیرات فرهنگ غرب بر خانواده

انسان‌ها میتوانند کنار همدیگر زندگی کنند و باهم تفاهم داشته باشند و زبان همدیگر را بفهمند، به شرطی که در وهم معرفتی گرفتار نباشند و در معرفت خود راه به حقیقت برده باشند. چرا که در وهم معرفتی واقعیتی خارج از تخیلات انسان‌ها در میان نیست و به اصلاح ریشه در ناکجاآباد دارد و ناکجاآباد مقصد هیچکس نمیتواند باشد تا دیگری را با تفکر خود همدل کند و تفاهم بوجود آورد. لذاست که این تفکر برای ویرانیست، ویرانی در زبان تفاهم، ویرانی در اخلاق، ویرانی در تعقل و ویرانی در یک دل شدن...

داستان زندگی‌های امروز ما همین فرهنگ است که کسی، دیگری را درک نمیکند و همه از هم بیگانه اند. محال است همدلی حقیقی در بین همسرها و همسرها با فرزندان به‌وجود آید بدون آنکه عقل توحیدی در میان نباشد. اینها کاسب‌هایی هستند که کنار هم به تفاهم رسیده اند! عموما زن و شوهر ها شرکت تعاونی باز کرده اند! تعاوناً این خانواده را اداره کنیم. نه آنکه زن و شوهر ایثاراً خانواده را اداره کنند و به‌گونه‌ای باشند که هرکس مستغرق خانواده باشند و خانواده را یک هسته توحیدی ببینند و هرکس برای خانواده خود را نفی کند. در خانواده های مذهبی نیز این حقیقت گمشده است! چون عقلی به میان آمده : عقل کاسب کارانه! نه عقل توحیدی... این عقل میگوید آنچه که مفید است، خوب است؛ نه آنچه که حق است، خوب است!

در عالم وهم و خیالی که مدرنیته برایمان ساخته، اگر همدلی هم پیدا شود موقت است و آنچه موجب همدلی واقعی می‌شود "حکمت" است که در توهم و خیال جایی ندارد. امروزه خانواده ها ویران است! مثلاً پدر وقتی میخواهد صحبت کند میگوید به‌نظر من...! فرزند هم میخواهد صحبت کند میگوید به نظر من...! ثابت هم نشده پدرها عاقل‌تر از فرزندان اند! فرزند هم میبیند اگر کمی اصرار کند آن چیزی که میخواهد میشود و اصرار میکند و میشود! در این خانواده حکمت حاکم نیست... حالا اگر حکمت حاکم بشود، فرزند اگر چیزی بگوید پدر بر اساس مبانی حکمی و دینی جواب او را میدهد. فرزند هم درصدد تغییر خود برمی‌آید. اما در خانواده اول کسی حرفی برای گفتن ندارد و هرکس میگوید به نظر من ...! و اینگونه میشود که فرزندان میشوند حاکم اندیشمندان... در مثالی دیگر بسیار دیده ایم که پدران به فرزندان جایزه میدهند که درس بخوانند... پدران میخواهند با این چیزها همدل شوند و این دقیقاً عین گوهر ناهمدلی است.

"ای پیغمبر! اگر تمام مال دنیا را جمع کنی، نمیتوانی این آدم‌ها را همدل کنی."

63/انفال


فرشاد اشتری / 1 تیر 1394

 

ف.الف
۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۸ نظر

مصاحبه اشپیگل با هایدگر


اشپیگل: آقای پروفسور هیدیگر، ما همیشه به این تشخیص رسیده‌ایم که کار فلسفی شما تا اندازه‌ای در همین زمانه‌های نه چندان دور بر اثر حوادثی از زندگانی شما که هیچ وقت روشن نشده‌اند مخدوش گشته است.

هیدیگر: منظور شما سال 32 است.

ـ همین طور است، پیش از آن و پس از آن. ما میل داریم این امر را در ارتباطی وسیع‌تر بنگریم و از آن مجری به پرسش‌هایی برسیم که مهم به نظر می‌آیند. از جمله: چه امکاناتی هست برای اینکه از طریق فلسفه بتوان در واقعیت و نیز در واقعیت سیاسی تأثیر کرد؟

ـ اینها پرسش‌های مهمی هستند. آیا می‌توانم به همه‌ی آنها پاسخ بدهم؟ در وهله‌ی اول باید بگویم که من پیش از تصدی سمت ریاست دانشگاه از هیچ حیث اشتغال سیاسی نداشتم. در نیم سال زمستانی 33 ـ 1932 در مرخصی بودم و غالباً اوقات خود را در خانه‌ی خود می‌گذراندم.ـ چه طور شد که شما رئیس دانشگاه فرایبورگ شدید؟

ـ در دسامبر 1932 همسایه‌ی من «فن مولت دورف» که استاد کرسی کالبدشناسی بود به ریاست دانشگاه انتخاب شد. 15 آوریل روز تصدی سمت ریاست در این دانشگاه است. درنیم سال زمستانی 33 ـ 32 ما نه فقط به کرات درباره‌ی وضع سیاسی، بلکه خصوصاً درباره‌ی وضع دانشگاه‌ها و درباره‌ی وضع نابسامان دانشجویان گفت‌وگو کردیم. نظر من این بود: تا آنجا که من می‌توانستم در امور بنگرم امکان منحصر به فرد ما این بود که با نیروهای سازنده‌ای که هنوز از نشأت واقعی حیات برخوردارند تحول آتی اوضاع را دریابیم و در چنگ بگیریم.

ـ یعنی شما ارتباطی میان وضع دانشگاهی آلمان و موقع سیاسی این کشور می‌دیدید؟

ـ طبعاً من جریانات سیاسی ژانویه تا مارس 1933 را دنبال می‌کردم و در هر فرصتی درباره‌ی انها با همکاران جوان‌ترم صحبت می‌کردم. اما هم من در واقع مصروف تفکر در اندیشه‌ی پیش ـ سقراطی بود. با شروع نیمسال تابستانی، من به فرایبورگ بازگشتم. در این اثنا پروفسور «فن مولن دوف» سمت ریاست دانشگاه را در 16 آوریل به عهده گرفته بود. هنوز دو ماه نگذشته بود که وی توسط وزیر فرهنگ وقت از سمت خود برکنار شد. چون وی چسباندن «یوگند پلاکات» را در دانشگاه ممنوع کرده بود از سمت خود معزول گشت.

ـ آقای «فن مولن دورف» سوسیال دموکرات بود. وی پس از برکناری خود چه اقدامی کرد؟

ـ همان روز برکناری‌اش «فن مولن دورف» نزد من آمد و گفت: «هیدیگر؛ حالا دیگر شما باید ریاست دانشگاه را بر عهده بگیرید». من او را به این امر توجه دادم که کم‌ترین تجربه‌ای در تمشیت امور اداری ندارم. 

«زائر» معاون وقت دانشگاه نیز به نوبه‌ی خود پافشاری می‌کرد که من خود را در انتخابات جدید رئیس دانشگاه نامزد کنم، چه به نظر وی خطر این بود که یک کارگزار حزبی به این سمت منصوب شود. همکاران جوانی که با هم سال‌ها درباره‌ی تشکیل دانشگاه صحبت کرده بودیم به من فشار می‌آوردند تا تصدی امور ریاست دانشگاه را بپذیرم. پس از مدت‌ها تردید سرانجام آمادگی خود را برای پذیرفتن این سمت آن هم فقط به خاطر منافع دانشگاهی و در صورتی که تأیید قطعی «شورا» محرز باشد اعلام کردم. با این وجود تردید من در مورد مناسب بودنم برای ریاست دانشگاه به قوت خود باقی ماند و من صبح روز انتخاب به محل ریاست دانشگاه رفتم و به همکاران حاضر، «فن مولن دورف» و «زائر» اظهار کردم که نمی‌توانم ریاست دانشگاه را به عهده بگیرم. هر دو همکار در پاسخ گفتند: تدارک انتخابت به جایی رسیده است که من دیگر نمی‌توانم از نامزدی استعفا کنم.

ـ و آن وقت شما آمادگی قطعی خود را اعلام کردید. رابطه‌ی شما با ناسیونال سوسیالیست‌ها از آن پس چه صورتی به خود گرفت؟ـ دومین روز تصدی سمت ریاست بود که «رهبر دانشجویان» به اتفاق دو همراه نزد من آمد و از نو خواستار چسباندن «یوگند پلاکات» در دانشگاه شد. من رد کردم. سه دانشجوی مذکور با این تذکر که منع این امر به رهبری دانشجویی «رایش» گزارش خواهد شد از نزد من رفتند. چند روز بعد دکتر «باءمن» که عضو صدر رهبری در اداره‌ی آموزش عالی اِس‌آ بود به من تلفن کرد و از من خواست تا با چسباندن پلاکات جوانان، همچنان که در دیگر دانشگاها نیز عملی می‌شود، موافقت کنم. در صورت مخالفت نه فقط احتمال برکناری من، بلکه حتی احتمال بستن دانشگاه نیز می‌رفت. بنابراین در وهله‌ی اول تلاش کردم تا بلکه وزیر فرهنگ «باون» از ممانعتی که من در این مورد کرده بودم حمایت کند. وزیر فرهنگ اظهار کرد که در مقابل اِس‌آ هیچ کاری از وی ساخته نیست. با وجود این ممانعت را لغو نکردم.ـ این امر تاکنون به این صورت شناخته نبود.ـ انگیزه‌ای که مرا به پذیرفتن ریاست دانشگاه واداشت. از پیش در سخنرانی‌ام تحت عنوان «متافیزیک چیست؟» ذکر شده است: حوزه‌های علوم از هم بسیار دورند. روش بررسی موضوعات علوم کاملاً متفاوت است. این «چندگانگی» پراکنده که هیأت علوم را می‌سازد و امروزه فقط از طریق سازمان تکنیکی دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها و از طریق اغراض عملی رشته‌های علمی با هم نگه داشته می‌شود و معنایی می‌یابد. در مقابل، ریشه‌ی علوم در ماهیت بنیادی خود رمق حیاتی‌اش را دیگر از دست داده است. کوششی که من در مورد وضع دانشگاه‌ها با وضعی که امروزه دیگر به حد افراط خود رسیده، در دوره‌ی تصدی سمت ریاست کردم، در نطق ریاست دانشگاهی‌ام نشان داده شده است.ـ ما می‌خواهیم ببینیم آیا و چگونه اظهارت سال 1929 شما با آنچه شما در نطق 1933 در سمت رئیس دانشگاه گفته‌اید می‌خواند. ما در اینجا عبارتی را از ارتباطش در متن منتزع می‌کنیم: «آن آزادی آکادمیک پر قیل و قال از دانشگاه‌های آلمان رانده می‌شود، زیرا این آزادی تصنعی بود چون فقط نفی می‌کرد». به گمان ما این حدس جایز است که این عبارت لااقل نمودار قسمتی از نظراتی است که امروزه نیز از آن تبری ندارید.ـ همین طور است، من بر سر این حرف خود ایستاده‌ام. چه این «آزادی آکادمیک» اغلب منفی بود، به معنی آزاد شدن از هرگونه تلاش در پرداختن به آنچه تحصیل علم از حیث تفکر و انتباه می‌طلبد بود. علاوه بر این حق این است که عبارت منتزع شما در ارتباط با متن خوانده شود. آن وقت روشن خواهد گشت که مراد من از «آزادی منفی» چه بوده است.ـ درست است. اما وقتی شما چهار ماه پس از انتصاب هیتلر به سمت صدراعظم «رایش» از «عظمت و جلال این رفعت» می‌گویید، ما لحن تازه‌ای در سخنان شما احساس می‌کنیم.

ف.الف
۱۲ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۸ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱ نظر


استیلای بشر بر طبیعت یعنی اطلاق صورت وهمی بر عالم و آدم، این استیلا با تغییر معنی و ماهیت عالم و آدم آغاز می‌شود و به استیلای بشر منجر می‌گردد؛ اما این مرتبه، نه با جنگ، بلکه با علم جدید!

بشر از موجودات صورت خبالی می‌سازد و میان صورت خیالی خود نسبت‌های کمی و ریاضی برقرار می‌کند و با همین نسبت‌ها در عالم تصرف می‌کند و جهان بشری را می‌سازد و نام آن را "ترقی" می‌گذارند! و مرادش از ترقی، ترقی در حیات وهمی و مادی و کمی است!

امروزه بیش از هر زمانی جهان پر از وهم شده است. گرچه تصور میکنیم ما بر اوهام غلبه کرده‌ایم و در عصر تکنولوژی و علم دیگر وهم وجود ندارد، اما جهان ما پر از اوهام است.

تمدن غرب، تمدن بزرگی است و شاید قرن‌ها دوام آورد، اما این تمدن دیگر دوام ندارد... مانند خروسی است که سرش را بریده باشند و بالای بوم هنوز آواز بخواند! چیزی طول نمی‌کشد که از بوم سقوط می‌کند....!


فرشاد اشتری / 16 اردیبهشت 1394

ف.الف
۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۴۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰ نظر

ما آمده‌ایم در این جهان که بیشتر خود  را تغییر دهیم، تا شایسته قرب الهی شویم و اگر ابعادی از جهان مطابق میل‌های ما نیست، این گناه ماست که هوس‌های سرگردان را برای خود گزینش کرده‌ایم، در حالی که صنع خالق حکیم برای برآوردن آن هوس‌ها خلق نشده است...

ف.الف
۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۶:۴۸ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱ نظر

دین یا مدرنیته

جایگاه دین در دنیای مدرن

یکی از مهمترین سؤالاتی که ممکن است برای هرکسی پیش آید اینست که جایگاه دین و معنویات در دنیای مدرن کجاست؟ آیا واقعاً دین نقشی در مدرنیته بازی میکند؟

ابتدا به بررسی دو نوع تفکر در باب نگرش به جهان هستی می‌پردازیم:


تفکر اول:

دنیای مدرن بر پایه جمله‌ای از بیکن قرار دارد:

"بشر از پدیده‌های طبیعی، نظمی بیش از آنچه در آن‌ها واقعاً موجود است، انتظار دارد."

نقش دین در این تفکر کجاست؟ با بررسی تفکر بیکن، نتیجه‌ی حرف‌های او اینست که وی معتقد به نظم است و منکر آن نیست که جهان منظم است اما می‌گوید:"بیش از نظمی که موجود است بشر به نظم احتیاج دارد. در واقع دیدگاه فلاسفه غرب اینست که بالاخره این نظمی که ما شاهد آن هستیم به طریقی بوجود آمده است و نمیتوان منکر آن شد. با مثال اگر بخواهیم بگوییم مانند اینست که بگوییم: یک کشتی بان ناشی (!) بالاخره یک کشتی ساخته است که نظمی هم میتوان برای آن قائل شد اما این نظم آنقدر کامل نیست که ما بتوانیم خود را با آن هماهنگ کنیم.


تفکر دوم:

چون که جهان مخلوق است، خالق میخواهد. خالق با مخلوق رابطه ای مثل بنا و ساختمان نیست که آن را بسازد و دیگر کاری با آن نداشته باشد بلکه مخلوق ذاتش محتاج هستی و خالق ذاتش هستی است که به مخلوق میبخشد و اگر یک لحظه فیض به مخلوق نرسد، مخلوق نیست میشود. برای تقرب به ذهن میتوان گفت که رابطه مخلوق با خالق مانند صور ذهنی است. مثلاً شما یک پرتقال را در ذهن تجسم کنید.حالا آن را در ذهن خود تبدیل به هلو کنید! همین رابطه برای خالق یک شئ برقرار است.

این ضعف در مکاتب تحریف‌شده وجود دارد که رابطه خالق و مخلوق را مانند بنا و ساختمان در نظر میگیرند. مثلاً اعتقاد یهود اینست که خدا زمین و آسمان را در 7 روز خلق کرد؛ 6 روز کار کرد و روز هفتم استراحت کرد !!! یعنی ضعف آنها اینست که خالق را در موقعیت یک سرهم کننده اجزا در نظر میگیرند!

خب حالا که ذات مخلوق نیازمندی است و هرچه مخلوق دارد از هستی‌بخش خود است؛ پس مخلوق تجلی خالق است پس تمام کمالات خالق در مخلوق موجود است . یعنی با ارتباط با مخلوقات میتوان به خالق رسید. یعنی چون جهان تجلی خدای علیم و حکیم مطلق است، از طریق ارتباط با جهان و طبیعت میتوان به منبع حکمت و علم مطلق وصل شد.

 

همانطور که در تفکرات فلاسفه غرب دیده شد، دین در مدرنیته وجود دارد اما آنقدر معنی دین را تقلیل داده‌اند که دیگر کارکرد خود را از دست داده. یک نگاه به دین اینست که دین باید تکلیف همه امور را مشخص کند و تفکر دیگر میگوید ما مکتبی داریم که یک قسمتی از آن هم دین است. این تفکر هیچِ دین است! اصلاً دین نیست. به این دین کافر شدن بهتر است تا به آن ایمان آوردن!

شخصی نزد آیت الله انصاری آمدند و گفتند : بنده علم جفر بلدم! آیا یاد شما هم بدهم که با استفاده از آن آینده را بتوانید پیشگویی کنید؟ فرمودند: خیر! من با توحید به تمام این‌ها میرسم!

این یعنی دین، همه چیز زندگی است؛ نه فقط "بخشی"از زندگی!

روان‌شناسی به نام فیرباخ می‌گوید:"البته قیامت واقعی نیست، اما چیز خوبی‌ست!" گاهی میبینیم که مدرنیته دعوت به دین میکند! علتش همین است که فلاسفه غرب اعتقاد دارند که با استفاده از دین میتوان کنترل‌هایی بر جامعه داشته باشند و دین در مدرنیته با یوگا هیچ فرقی ندارد! دین فقط ماده مخدری است که پوچی های دنیای مدرن را تسکین می‌بخشد.

مراد من ز نماز آن بود که پنهانی 
حدیث درد فراق تو با تو بگذارم
و گر نه این چه نمازی بود که من با تو 
نشسته روی به محراب و دل بیازارم

 

ف.الف
۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۵۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

از آنجایی که فرهنگ مدرنیته با نگاه پوزیتیویستی خود به عالم و آدم ، هیچ حقیقت باطنی برای امور قائل نیست و همه چیز را در حد و اندازه ماده محدود میداند ؛ بررسی ابعاد چنین فرهنگی بسیار مورد اهمیت است . چرا که اکنون تمام ابعاد زندگی بشر تحت تأثیر چنین فرهنگی است چه بخواهد چه نخواهد . به همین خاطر مطالعه ی فرهنگی که همه روزه درگیر آن هستیم حائز اهمیت است .

ف.الف
۰۲ اسفند ۹۳ ، ۰۱:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر
" چون کلمه انسان را به کار بردیم به ما میگویند اومانیسم ! "
مگر اسلام به غیر از انسان است ؟ یک مکتب در عالم ، انسانی است و آن اسلام است .
در دنیا مکتبی هست به نام اومانسیم که اصالت به انسان میدهد و معنای آن انسان گرایی است و در پاسخ به رفتار کلیسا به وجود آمد. کلیسا به نام خدا چماغ برداشت و بر سر انسان زد نه برای خدا ، بلکه برای حاکمیت خودشان . انسان از کلیسا فرار کرد اما اینبار از آن لبه افتاد و گفت : انسان حق است نه خدا . اگر میخواهیم آزاد زندگی کنیم باید خدا را بگذاریم کنار . هم کلیسا و هم اومانیسم معتقدند که انسان و خدا تقابل دارند . اگر بخواهیم انسان را تکریم کنیم باید خدا را بگذاریم کنار و اگر بخواهیم خدا را تکریم کنیم انسان را باید بگذاریم کنار !
ف.الف
۱۵ بهمن ۹۳ ، ۰۱:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر