جنبش

باید روزی بیاید که همه شمشیر‌ها قلم بشود...

جنبش

باید روزی بیاید که همه شمشیر‌ها قلم بشود...

جنبش

...تا وقتی که کامل نشدی هیچ وقت حال تو خوب نمی شود تازه وقتی هم که به کمال رسیدی باوجوداین همه نا عدالتی که می بینی حالت بدتر می شود، دنیا جای راحتی نیست باید کارکنید چه حال شما خوب باشد چه خوب نباشد.
تا امام حاکم نشود هیچ چیز درست نمی شود...
ع.ن

آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام خمینی» ثبت شده است

بسمه تعالی


مقدمه


اهداف نقد مدرنیته به طور کلی به دو هدف عمده‌ی زیر بخش بندی می‌شود:

1-نقد مدرنیته برای بازسازی

2-نقد مدرنیته برای جایگزینی

از یک منظر دیگر 4 گرایش به نقد مدرنیته وجود دارد که به صورت مصداقی به شرح آن میپردازیم:

1-ما تلاش کنیم از آمریکا عقب نمانیم،اسلام خودمان هم داشته باشیم!

2-اسلام را داشته باشیم اما در عین حال حواسمان باشد که با آمریکا در رقابتیم!

3-از آثار مدرنیته استفاده کنیم اما رویکردمان تمدن توحیدی باشد!

4-اصلا و ابدا مدرنیته را نخواهیم...!

پس از ورود به نقد مدرنیته، زبان این نقد اهمیت پیدا میکند، که دو زبان به طور عمده مطرح است:

1-نقد بر پایه مسائل اخلاقی غرب ( بحران موجود غرب را صرفا یک بداخلاقی بدانیم )

2-نقد بر پایه مسائل فرهنگی و فکری ( بحران موجود غرب را از منشا یک اندیشه و عقل بدانیم )

فارابی:"اگر زبان، زبان جدال است؛ نمیتوان نقد حکمی کرد."

بسیار دیده ایم کسانی که مدرنیته را مورد نقد قرار میدهند، با زبان جدال و مجادله به محکوم کردن وضع موجود میپردازند درحالی که اگر بنا را بر مجادله گذاشتی دیگر نباید انتظار داشته باشی که همزبانی و همدلی حکمی حاصل شود. این نکته نیز در قالب خود جالب توجه است.


بشر بی عالم شد!


هایدگر: "مدرنیته انسان ها را بی عالم کرد."

اولاً باید معنی عالم مشخص شود تا بتوان بی عالم شدن را تعریف کرد.

استاد طاهرزاده در کتاب عالم انسان دینی عالم را اینگونه تعریف کرده است:

"مردمان همواره عالَمی دارند که جهت کلی اعمال و رفتار و گفتارشان بر اساس آن عالَم است و لذا هرکس در عالَمی که برای خود انتخاب کرده است به‌سر می‌برد و ایده‌ال‌های خود را در آن جستجو می‌کند.

به طور کلی دو نوع عالَم داریم یکی عالَم واقعی و دیگری عالَم‌ وَهمی و پوچ و دروغین.

اولین نکته‌ای که باید روشن شود این‌که عالَم دینی یک عالَم واقعی است، چون انسان در زندگی دینی، به جنبه‌ی واحد عالَم نظر می‌کند. در فلسفه روشن شده که هر جا پای وحدت به میان است، پای وجود در میان است.[1] و چون هر انسانی که عالَمش عالَم دین است به جنبه‌ی اَحَد یا به وجه واحد عالَم نظر دارد، پس در وَهم به‌سر نمی‌برد. جنبه‌ی واحد عالَم همان جنبه‌ی حق آن است که همان جنبه‌ی وجودی و واقعی آن است. چون «حق» یعنی چیزی که واقع است و دروغ نیست."

پس مشخص شد که عالم حقیقی عالم وحدانیت است و منظور از اینکه انسانها بی عالم شده اند این است که از احد دور افتاده اند. به هر میزان که بشر از احد دور شود بی عالم تر میشود.

پس عالم گمشده انسان، عالم معنویت و مراتب قدسی آنست و برای رسیدن به آن باید سیر و سلوک عملی را پیشه کرد و در یک مسیر شهودی نسبت به عالم قرار گرفت. درحالی که فرهنگ غرب این امکان را از بشر گرفته و نیهیلیسم و نیست انگاری را جایگزین آن کرده است. هدف از زندگی انسان نیز باید همین باشد که هرچه را که میبیند بتواند پرده‌ای از باطن آن بردارد و به‌اصطلاح آن را به انکشاف کشاند. این دقیقاً موافق دیدی است که حضرت علی میفرمایند:

"هیچ چیز را ننگریستم مگراینکه خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن دیدم."

بشر مدرن موجود را به جای وجود نهاده و وجود محو شده. موجود به هر اندازه که از وجود دور باشد، به هیچ نزدیک میشود.پس بشر مدرن با چه زندگی میکند؟ با هیچ!


بشر توهم زده!


در ادامه بحث، نوع جهانی بینی انسان مطرح خواهد شد که بی ارتباط به بی عالمی او نیست.

در کلیت امر دو نوع جهان بینی وجود دارد:

1-جهان بینی اول تفسیر حرف بیکن و هیوم است:"بشر از پدیده های طبیعی، نظمی بیش از آنچه در آنها واقعا وجود دارد،انتظار دارد."-"نظم اندام وار جهان را نمیتوان منکر شد."

دنیای مدرن معتقد است که یک کشتی ساز ناشی آمده آنقدر کشتی ساخته و خراب کرده تا این بهترین کشتی ممکن شده و این نظام جهان آن چیزی نیست که من دنبال آن باشم. پس آنقدر آن را تغییر میدهم تا مطابق میل من شود.

2-در دیدگاه توحیدی عالم را مخلوق میدانیم. مخلوق چیزی است که معلولیت ذات آن است. و رابطه‌ی مخلوق و خالق مثل بنا و ساختمان نیست، بلکه خالق هرلحظه بود مخلوق را میدهد و لحظه‌ای اگر فیض برداشته شود موجود نیست میشود. لذا چون خدا بود مخلوق را میدهد، مخلوق همیشه تجلی خالق است و تمام کمالات علت در معلول موجود است. در حقیقت عالم جلوه حکیم و علیم مطلق است. پس با ارتباط با عالم به حکمت و علم می‌رسیم.

مشخص است که نگاه اول درحال تئوریزه کردن این مطلب است که هرجا که نظام به میل من باشد دستش درد نکند! هرجا نباشد آنقدر تغییرش میدهم تا به میل من شود! و این قضیه کاملاً در دید بشر مدرن مشهود است. مارکس میگوید:

"دیگر بس است تفسیر عالم! باید شروع کرد تغییر عالم را!"

کنترل کردن امیال برای رسیدن به قرب کجا و پاسخگویی به امیال بی انتها برای تلذذ بیشتر کجا...

"ما آمده‌ایم در این جهان که بیشتر خود  را تغییر دهیم، تا شایسته قرب الهی شویم و اگر ابعادی از جهان مطابق میل‌های ما نیست، این گناه ماست که هوس‌های سرگردان را برای خود گزینش کرده‌ایم، در حالی که صنع خالق حکیم برای برآوردن آن هوس‌ها خلق نشده است..."

کاملاً مشهود است که هرچه بشر از دیدگاه اول یعنی از احدیت دور شود به خیالات و وهمیات گرفتار میشود. لذا بشر مدرن گرفتار وهمیات است.

دکتر داوری میگوید:

"استیلای بشر بر طبیعت یعنی اطلاق صورت وهمی بر عالم و آدم، این استیلا با تغییر معنی و ماهیت عالم و آدم آغاز می‌شود و به استیلای بشر منجر می‌گردد؛ اما این مرتبه، نه با جنگ، بلکه با علم جدید!

بشر از موجودات صورت خبالی می‌سازد و میان صورت خیالی خود نسبت‌های کمی و ریاضی برقرار می‌کند و با همین نسبت‌ها در عالم تصرف می‌کند و جهان بشری را می‌سازد و نام آن را "ترقی" می‌گذارند! و مرادش از ترقی، ترقی در حیات وهمی و مادی و کمی است! "


خودآگاهی، راه برون رفت از بحران


برون رفت از بحران کنونی فقط با خودآگاهی حاصل میشود. در ابتدای امر باید زندگی انسان نظر و نسبتی با حق و حقیقت پیدا کند و این نظر و نسبت غیر از اینست که نماز بخوانیم که به جهنم نرویم! پس از آن باید فکر و فرهنگی غنی ساخت که در مواجهه با غرب زانو نزند.

دو نوع آمیزش فرهنگی داریم:

1-استحاله

2-التقاط

اگر فکر و فرهنگ کشوری آنقدر غنی نباشد، در مواجهه با غرب به التقاط فرهنگی دچار میشود. التقاط این است که کسی میرود آب بیارد و آب او را میبرد! اگر آنقدر قدرت فکری و فرهنگی وجود نداشته باشد، فرهنگ شما در فرهنگ غرب بلعیده میشود. تنها راه برون رفت از این بحران تقویت فکر و فرهنگ است. مسلمانان درمورد فلسفه اسلامی آنقدر فکر و فرهنگ غنی داشتند که توانستند فلسفه یونان را بگیرند و در خود هضم کنند و با هیچ فرهنگ مهاجمی هم مواجه نشوند. ما نیز باید آنقدر از لحاظ علمی و فکری خود را تقویت کنیم تا بتوانیم فرهنگ غرب را در فرهنگ خود استحاله کنیم. انشاءالله...

فرشاد اشتری

2 مهر 1394


 



[1] - همین‌که وجود هر موجودی از حضرت أحد ریشه می‌گیرد، پس حضرت أحد، وجودِ وجودها است و هرکس به هر اندازه به حضرت أحد نزدیک شود به همان اندازه از وَهم و خیال به سوی حقیقت و وجود سیر کرده است.

ف.الف
۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر